من و خدا

منا فلاحتی..... گرافیست ... عاشق تصویرسازی و عکاسی

 
بازم اردیبهشت...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

آخرین نوشته ی وبلاگم واسه یک سال پیشه .اردیبهشتی که برام شروع خیلی چیزابود ....تصمیم بزرگی گرفته بودم وبرای قرارباخدا ؛باهم رفتیم تجریش و... خیلی حرفای دیگه .

یسال گذشت...شروع زندگی جدید باتصمیم بزرگ...سخت... .دست خدارومحکم گرفتم ... .

الان که دوباره اردیبهشت زندگی بخش رسیده ،من چند وقتیه هرروز تجریش میام ومیرم ؛وتوتمام روزام دست خداتودستامه ... .

پی نوشت : اردیبهشت معجزه میکنه ... 

منافلاحتی 

94/02/02


 
 
اردیبهشت وقتیه که ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

یه صبحه دیگه ... یه صدایی توی گوشم میگه... ثانیه های تو داره میره ... امروزو زندگی کن ... فردا دیگه دیره... .

صدای قارقار کلاغا... چشمامو باز میکنن و ناخود آگاه لبخند میشینه رو لبام . پرده رو می زنم کنار... اردیبهشت یه چیزایی توگوشام زمزمه میکنه ... دست خدارومحکم میگیرم و با هم میزنیم از خونه بیرون ....... (با من قدم بزن ...تواین پیاده رو... من عاشقت شدم از پیش من نرو.)

اردیبهشت یعنی زندگی... .

وقتی که هنوز راه نرفته،کفتر کاکل به سر روی سرم عنایت میکنه ... .

باخدا میشینم تو اتوبوس کولردار وپیش به سوی تجریش خاطره انگیز ... .

(دست منو بگیر...کنار من بشین.... .تنهام دیگه نذار ... توبا منی هنوز... عطر تو بامنه ... فردا داره به ما لبخند میزنه ... .)

گلدسته های امامزاده رو میبینم ... رسیدیم خدا پیاده شیم .

بازارچه ... اردیبهشت ... گوجه سبز... چاغاله ... توت فرنگی ... .

هوس چاغاله کردن و مهمون کردن خودم . ( جلوی شکمم و نتونم بگیرم و یواشکی یدونه نشسته بزنم بر بدن ... ).

و

چهار صدوپنجاه بار !!! الکی زنگ بزنم به شادی و چرت وپرت بگم محض خنده ... .

نفس عمیق اردیبهشتی پراز دود تهران ... .

بسه خدا ... بریم سوار شیم تا پر نشده.

میشینم روی صندلی اتوبوس... سرمو میگیرم لب پنجره باز ... بوی اردیبهشت ... هوای خنک اردیبهشت ... سایه ی درختای بهم رسیده ی ولیعصر...جوی پراز آب... دخترا وپسرا ... مامانا و بچه ها ...غمگینا و خوشحالا... همه زیر آسمون آبی اردیبهشتن ... .

(اینجاست همون جایی که باید دل به دریا زد...تابشکنیم این منو... که صب کنیم این شبو ... ).

و من محکم دست خدارو گرفتم که گم نشم .

پ ن : اردیبهشت گردیه موزیکال باخدا ... .

منا فلاحتی

93/02/09

 


 
 
برای کوچکترینم ....
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳٩٢
 

امروز میخوام برات یه نامه بنویسم... معذرت میخوام که غمگینترین مامان دنیام...به جای اینکه من غصه ی تورو بخورم تویی که همیشه اشکای منو پاک میکنی... بی منت... واقعی...خیلی خوبه که تورو دارم... میدونی عزیزکم... اعتماد چیز خوبی نیست... همیشه یه جای در رو واسه دلت خالی بذار... آدما بیرحمتراز اون چیزی هستن که میبینی...تا پیشتن.. تا لازمت دارن ..عزیزشونی ولی وای به روزی که ازت دور بشن... همش تعارفای الکی... تا بفهمن بهشون احتیاج داری اززیر بار هر چیزی شونه خالی میکنن...اون لحظه همه ی عالم براشون تو ارجحیتن به غیر ازتو... آدما واسه قبر خالیم گریه میکنن ولی برا آدم زنده حتی اگه ادعای دوس داشتنشم بکنن ...هیچی... فقط همدردی از راه دور...البته اونم تا یه جایی بعدش یادشون میره که !!!.... ولش کن... .

هنوز خیلی کوچیکی برای این حرفا... .میدونم که عین منی... ولی کاش نبودی ...میدونی چیه ؟آخه دوره ش گذشته... .الان دوره دوره ی مثلا روشنفکراست .

خودتو وابسته ی هیچکس و هیچ چیزی نکن. آدما خوب بلدن تنها گذاشتن و شکوندنو و... .

هیچوقت غرورتو نشکن ... .

مرسی که هستی ...مرسی که دروغ نیستی ... .


 
 
 
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳٩٢
 

زن ماندن؛ زن بودن
کارِ آسانی نیست
اما من می مانم
پایِ باورهایم
پایِ زندگی بودنم
پایِ عاشقی خواستنم
من ناز و عشوه هایم را برایِ هزاران چشم نمایان نمی کنم
می گذارم باشد برایِ چشمی که بفهمد؛ ببیند؛ بپرستد
من حواسم را هزارجا جای نمی گذارم
من آنقدر پشتِ این پنجره می مانم
تنها چای می نوشم
تا اگر کسی آمد و هم نشینم شد
در چشمانم؛ ردِ آسمان باشد
ردِ خدا باشد
ردِ او؛ انعکاسِ او باشد
زن ماندن؛ زن بودن
کارِ آسانی نیست
اما
بی شک
مقدس است
.
انسی نوشت


 
 
مزمل
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٢
 

چند روز پیش بعد از مدتها دوباره فیلم شیدا رو دیدم. یاد خوابی افتادم که فراموشم شده بود.

دقیقا یادم نیس که بار اول کی این فیلم و دیدم ولی یادمه کوچیک بودم و ازهمون بار اول شدیدا تحت تاثیر قرآن خوندن لیلا حاتمی قرارگرفتم که لحن خیلی ساده و قشنگی داشت . چند سال پیش که دوباره فیلم ودیدم تصمیم گرفتم شروع کنم به خوندن سوره ی  مزمل...واونقدر عاشقش شدم که تقریبا هرشب میخوندمش(چون همیشه شبا بیدارم از قدیم الایام) ولی هیچ وقت نشد که معنیشو بخوندم... خیلی سال گذشت تا همین دو سه سال پیش که یه خواب خیلی قشنگ دیدم ... (خواب دیدم توی یه اتاق کاملا تاریکم که دونفر دیگه م کنارم وایستادن که صورتشونو نمی دیدم... وسط اتاق یه عده دور هم نشسته بودن  که بینشون یه نور سبز خیلی تندی بود. شروع کردن به ترتیب از ما سوال کردن که شما وقتایی که شبا از خواب بیدار میشین چیکار میکنین ؟...اونا دو نفر هر کدوم یه جوابی دادن ... وقتی نوبت بمن رسید خیلی سریع گفتم من مزمل میخونم که یهو اون نور سبز رفت بالاتر واون جمع همه با هم گفتن که جواب درست همینه که ...) از خواب بیدار شدم... 

زود قرآن و برداشتم ومزمل و آوردم :

(( ای جامه به خویشتن فروپیچیده ،

 به پا خیز شب را مگر اندکی ،

 نیمی از شب یا اندکی از آن را بکاه ،

 یا بر آن [ نصف ] بیفزای و قرآن را شمرده شمرده بخوان.))

خیلی وقت بود خوابم یادم رفته بود. :(

دوباره شروع کردم به خوندنش...امیدوارم دوباره یادم نره ... . 

 

منا فلاحتی

92/07/06


 
 
پاییز
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٢
 

الان که دارم می نویسم فقط چند دقیقه ست که از شروع فصلی که عاشقشم میگذره... این غم انگیزترین اول پاییزیه که تو زندگیم داشتم...

من کوله وهندزفری وکفشامو حاضر کردم  ...کاش پاییزم تنهام نذاره و باهم بباریم...دلم واسه پیاده روهای خیس و قارقارکلاغا وبرگای زرد و قرمزش خیلی تنگ شده...

کاش پاییز امسال واقعا پاییز باشه.


 
 
تا وقتی که من اسیرتم خوشبختم آزادم
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
 

تو چشات دریا دریا آرامشه

منو به سمتت میکشه آروم...  آرومه جونم

 مال تو حس عاشقونم

موی تو دشت گندمزار منه

عشق بی تکرار منه  

چشماتو نبند چشاتو

نگیر ازم اون خنده هاتو

بذار تو چشمات عشق و ببینم

کنارت بشینم

بذار دستاتو آروم بگیرم

من آروم میمیرم...

تو باعث شدی عاشق بشم من ازت ممنونم

تا این روزگار فرصت بده پیش تو می مونم

من آرامش زندگیمو به چشمات مدیونم

موی تو دشت گندمزار منه

عشق بی تکرار منه  

چشماتو نبند چشاتو

نگیر ازم اون خنده هاتو

بذار تو چشمات عشق و ببینم

کنارت بشینم

تو باعث شدی با هرنفس حس کنم که شادم

تا وقتی نفس تو سینه هست نمیری از یادم

تا وقتی که من اسیرتم خوشبختم آزادم

پ ن 1: آهنگ گندمزار از سمیر زند ...  http://www.youtube.com/watch?v=n6iFPb2MdWs

پ ن 2: توصیه می کنم گوش بدین خیلی قشنگه

  


 
 
کوچک من ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
 

تنها دستان کوچک تو برایم مانده ... وآن چشمان درشت سیاهت که خیره می ماند به چشمانم وتمام دنیای من است آنچه درونشان موج می زند.

 بزرگ شدم وقتی بزرگت می کردم.

غم هایم را فراموش می کردم زمانی که سرت راروی شانه ات می گذاشتی وباچشمان مظلومت نگاهم می کردی ...یواش یواش به سمتم می آمدی وبرایم شکلک در می آوردی تابخندانیم ... تابادست کوچک ومهربانت اشکم راپاک کنی... .

کوچکی ولی می فهمی ... مرا می فهمی ... گوش می دهی بمن ... من بزرگت کرده ام ...همیشه با من بودی... هرلحظه... پس فقط تومی فهمی چه برمن گذشته است ...

ولی ...حالا ...

من خیلی می ترسم...

می ترسم که تو هم ترکم کنی ...

نکند توراازمن بگیرند؟!... من که نمی گذارم...

نمی روی می دانم ... ... می روی؟ !

من میترسم به انداره ی عمق چشمانت میفهمی که ... .

 

منا فلاحتی

92/05/19

 


 
 
زنی حوالی نفسهایش جان میکند.
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
 

زنی حوالی نفسهایش جان میکند. نگاهش یخ بسته. موهایش پیچیده دوردستانش. پاهایش سست شده از نرفتن. زبانش خشک شده از سکوت ... چند روزی می شود که یکی از آرزوهای خواسته اش سقط شده ... صدایش مدام درگوشهای زن است ... پاره ی تنش ازوجودش کنده شده ...

زنی حوالی نفسهایش جان کند...

زنی که انگار هیچوقت نبود...

 

منا فلاحتی

92/05/18


 
 
پارادوکس ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳٩٢
 

درد می پیچد در تمام تنم.همیشه بزرگترازخودم بودم. وقتی به دنیا آمدم کودک درونم سالیانی بود که می زیست و الان خیلی پیر وشکننده ست .چشمانش از حدقه ام بیرون زده. پارادوکس عجیبی دارد روحم با تنم. باید برای روحم سنگ قبری سفارش بدهم در گوشه ی دنجی از قلبم .

 

 منافلاحتی

92/4/26


 
 
آیینه و شمعدون نمی خوام
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
 

اگه شکسته پای من ، گریه نکن عصای من
هر چی شکسته بنویس به پای گریه های من
اگه تمومه طاقتت ، نمونده روز راحتت
نگاه پر صداقتت ، غنیمته برای من
آیینه و شمعدون نمی خوام ، من لب خندون نمی خوام
هر چی که خنده ست واسه تو ، هر چی غمه برای من

بخند و از خنده بگو ، از غم بازنده بگو
عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من
عشق منو می خوای چیکار ، عذر و بهونه کم بیار
دوست ندارم که عاقبت تو بشکنی به جای من

 

حسین صفا



 
 
شاهزادگیهایم
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳٩٢
 

شاهزادگیهایم

یادش بخیرظهرهای تابستان کودکی .دختری که زیرآفتاب سوزان، گوشه ی حیاط خانه ی مادربزرگ... زیر طاق شاخه های انگور  برای خود قصری داشت .شاهزاده ی گلها و پروانه ها. تاجی از گلهای بنفشه واطلسی روی موهای فرفری بلندش می گذاشت وآوازمی خواند.

هیس ... همه خوابند شاهزاده...آرامتر بخوان .

بنشین روی زمین وبرای مورچه ها آهسته حرف بزن . گلهای تاجت را پرپر کن وبریزروی لباست.

برای دسر... چه می چسبد شیره ی خوشمزه ی گلهای اطلسی .

وقت بیدار شدن دیگران است .فرصت شاهزادگی تونیز دارد به آخر می رسد .

کفشهایت را در بیار...پاهایت را آب بزن ولب حوض چند دورراه برو و بی صدا برگرد به خانه .

روزی می رسد که همه بیدارند تا همیشه و تودیگرشاهزاده نخواهی بود.

یادش بخیر شاهزادگیهایم ... .

منا فلاحتی

92/1/23


 
 
ژرورای سرخ
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
 

درآینه خودم را می بینم...ژرورا بالا می آورم...ژرورای سرخ.

یک ماهی می شود که آبستنم.آبستن آرزوهای دور .چیزی درقلبم لگد میزند. چه زود بی تابی میکند.

یکی از ژروراها رابه موهایم می زنم... ولی دیگردرآینه نگاه نمی کنم... به صورتم ویار دارم .

نمی دانم کی متولد خواهندشداین آرزوها . می ترسم ازاینکه بدنیا نیامده بمیرند.خیلی حساسند وجایشان رفته رفته تنگ تر می شود...قلب است دیگر...می گیرد...تنگ می شود...گاهی هم دلش می خواهد بخوابد .

قلبم فشرده می شود ...یکی شان بی قرارتر است.

دستم را روی قلبم می گذارم ...آرام نمی شود... اگر زود بدنیا بیاید...نخواهد ماند...می دانم ... .

برایش قصه می گویم ...شعر می خوانم تا آرام گیرد. برایش می گویم ازاینکه چگونه شکل گرفت...اینکه چقدر برایم عزیز است.

موهایم رامی بافم... گلها رادرگلدان می گذارم ...قلبم رادر آغوش می گیرم...چشمانم رامی بندم...شاید صبح شود ... .

منا فلاحتی

92/1/9


 
 
آخرین شب 91
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
 

امشب ،آخرین شب سال نودویکه...خوابم نمیاد.نمی فهمم آخه فرداباامروز چه فرقی داره؟!این ورسال تحویل با اون ورتحویل چه فرقی میکنه؟!!!

نمی دونم... خوب که به این سالی که گذشت فک می کنم می بینم یه سال پرازدلهره ودلشوره بوده برام. توی شیرینیاشم ..یه تلخی عجیب... یه دلشوره ی ترسناک وجود داشت...که خب به سلامتی همشونم با خوشی به مقصدشون رسیدن!!! کم کاریم نکردن !...

نمیدونم سال جدید...یعنی از فردا قراره چی پیش بیاد.زیاد نمی خوام بهش فک کنم ...فعلا هرچه پیش آید...آید. چه خوش ...چه ناخوش .

پ .ن :امسال اصلابوی عیدوبهار وحس نکردم.قبلنا از یه ماه پیش بوش میومد.!!فک کنم حس بویاییم مشکلی پیدا کرده.!!!

 

منا فلاحتی

91/12/29


 
 
بخواب...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩۱
 

بخواب عزیزکم.من بجای تو بیدارمی مانم.تورویای شیرین ببین.منم محوتماشای توغرق مستی می شوم.دنیا پشت من است بی اهمیت ترین نقطه وقتی تو روبرویم هستی... .وقتی که درخوابی دنیای من از پیشانی توشروع می شود ودرچانه ات ختم.چه مسیرنابیست وچه ایستگاههای بکری دارد... . زمان می ایستد وقتی به چشمانت می رسم... سردم است...چندساعت در راه بوده ام؟!خودم رادربین بازوانت جا می کنم.آفتاب در حال دمیدن است . خودرا به خواب میزنم... .

 

منافلاحتی






 
 
تنها...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 

تنها...


 
 
...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢ فروردین ۱۳٩۱
 

هواطوفانیست...وآفتاب مغزهارامیخشکاند... . همهمه ای برپاست.می گویند این یعنی زلزله در راه است. ترس نیستی مغزهای گرگرفته را له می کند. ومن ... چه احساس خوبیست که درآغوش توأم ... . وچه دلچسب است مرگ وقتی میدانم جدایی نزدیک است... .

منافلاحتی

90/12/15


 
 
آرامش
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

آرامشی مرگبار وجودم را فراگرفته است امشب . !احساس آسایش ابدی تک تک  سلولهای بدنم را پرمیکند.چشمانم را برخلاف همیشه باز می کنم...اطرافم را زندگی احاطه کرده است.!زندانی که هیچ وقت ساعت  تنفس برای زندانی خودقایل نمی شود...!امشب زمان فراراست.فراراززندان زندگی.چشمانم را میبندم.تاریک نیست.! لبریزاز نور.برای اولین بار نفس میکشم.

منافلاحتی

90/07/26

 


 
 
دنج...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
 


 
 
انتظار...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸٩
 


 
 
← صفحه بعد
 



ساخت کد موزيک آنلاين