من و خدا

من برین ایمانم که خدا لبخنداست...

 
...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٥
 

شد چهل و هشت شب ... خدایا این چه بازی ایه ... چرا انقدر چیزایی که تو واقعیته با چیزایی که تو خوابه فرق دارن ... من دارم دیوونه میشم ..میشه تمومش کنی؟😔

95/10/27


 
 
با ما تو نکن بازی ... جانانه تو نازت که ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳٩٥
 

روز چهلمم گذشت و من باز خواب می بینم . کاش می شد نخوابم .کاش می تونستم نخوابم ... .

نمی دونم چند نفر مثل منن ... ولی من بیشتر زندگیمو با عشق خدا گذروندم ... .

باورم ...اعتمادم ... اعتقادم ... جور دیگه ای بوده همیشه . 

این بار اوضاع یکم پیچیده بود ... من حالم خوب نبود ... با خدا یه قراری گذاشتیم .قرار یه ماهه . اینکه درست سر ساعت تموم شدن قرار سی روزتون خدا جوابتونو بده ... باور نمیکنین ؟ 

من سخت باور می کنم ولی این بار فرق می کرد ... . 

بعد ها یه جایی یه مطلبی خوندم راجع به کسی که خیلی تو این قضیه واسم پر رنگ شده و میبینم چقدر شبیه باور منه ... .

می گذره ... شک می کنم ... می ترسم ... شاید اشتباه کردم ... 

باز از خدا می پرسم ... باید باور کنم ؟باید اعتماد کنم؟ آیا؟آیا؟ ...

با قرآنش بهم جواب میده ... یعنی من به قرآن باید شک کنم ؟ یعنی نباید باور کنم ؟

از همون شب خواب می بینم ... شب شهادت امام رضا (ع) ... خواب مشهد ... خواب صحن ... پر از صحنه هایی که خدا یه مدته بهم می گه باور کنم و شک دارم .

سعی می کنم اعتماد کنم ... .

به باور واعتماد خدا پیش میرم ... کاری که اگه به خودم بود شاید اعتماد نمی کردم ... .

یه شب ... دوشب ... ده شب ... چهل شبم گذشت و من باز دارم خواب می بینم ... .

احساس می کنم تمام باور و اعتمادمو از دست دادم ... حتی به خدایی که تو اوج خستگیم با تمام قدرتم اعتماد کردم .

میگن وقتی می خوای یه کاری و ترک کنی یا عادت بدی خودتو به کاری یا هرچیزی ... چهل روز اون رو انجام بده یا نده ... من چهل روز خوابی و دیدم که شده قسمتی از زندگیم و هنوزم می بینمش ... 

دلم پر می کشه برای حرم امام رضا(ع) ولی دیگه پای رفتنشم ندارم ...که برم و نبینم چیزایی که هر روز زندگیشون می کنم ... . 

حالت وقتی بده که با تمام وجودت به خدا اعتماد میکنی تو چیزی که خودت باورش نداشتی ... وآخرش احساس میکنی بازی خوردی اونم از خدا ... خدایی که زندگیته .

95/10/21


 
 
خواب ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳٩٥
 

نمیفهمم حکمت این خواب هر روزه رو  که اصلنم تکراری نمیشه واسم ... دیگه داره میترسونتم ... بعضی وقتا میگم کاش دیگه نبینم ... ولی مگه دیدنش باخواستن من بوده که ندیدنش ...

اوایل که باور داشتم خوابشم قشنگ بود ولی الان خوابش میترسونه منو ... بیشتر از یه ماهه ... شاید بجز چند شب ... هر روز یا هر شب دیدمش ... بدون اینکه بهش فکر کنم ...یهو وسط خوابای دیگه ... یروز عصر قبل اذان مغرب ...یبار سرشب ...یبار صب بعد نماز ... .

این هفته خیلی خواب بودم ... یه هفته پر از خواب های درهم و حتی کابوس ... . خوابایی که دوس داشتم ببینمشون ولی بعد که بیدار میشدم و میدیدم که ... هیچی ... آدم نبینه بهتره ... ولی خواب همیشگیمو بازم دیدم ...لابلای خوابام ... .

من خیلی زود عادت میکنم ... من خیلی سخت عادت میکنم ... این خواب داره منو می ترسونه ...

95/10/16


 
 
...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩٥
 

دیر شد ... گذاشتمش جایی که برداشته بودم ... دوخطی و میگم ...

95/10/12


 
 
....
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۸ دی ۱۳٩٥
 

قرض گرفتم که بنویسمش ... فک کنم باید پسش بدم ...


 
 
برزخ ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳٩٥
 

دیشب خیلی برزخ بود ... بد بود ... تاریک بود ... بلند بود ...خیلی بلند ... صب نمیشد ... من همیشه شبا رو دوس داشتم ؛ولی دیشب ترسیدم ... ازشب ترسیدم ... از تاریکی ترسیدم ...ولی چراغ خوابمو خاموش کردم ...خاموش کردم که تاریکتر بشه ... ساعت تکون نمیخورد ... می ترسیدم ...از همه چی ... به صفحه ی گوشیم نگاه میکردم و چند خط نوشته ای که گذاشته بودم رو صفحه ش که یه چیزایی و یادم نره ولی ... دیگه باورم داشت ازبین میرفت ... این آخرین باری بود که باور کرده بودم ... بالا رو نگاه کردم ...فقط نگاه کردم ... 

من هیچوقت آدم فقط نگاه کردن نبودم ... بجز وقتی که پسرک قدبلند بهم گفت و خندید و رفت و منم فقط نگاش کردم و نخندیدم ... .اینبارم که باورم بشکنه ...فقط نگاه میکنم و دیگه نمیخندم ... .

منا فلاحتی

95/10/07


 
 
همون همیشگی ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ٦ دی ۱۳٩٥
 

با اینکه زمستونه ...ولی لاله شبیه پاییزه ... بارون دیشب حسابی خوشگلش کرده ... صدای کلاغای لاله با همه جا فرق میکنه ... چشمامو میبندم ... سوز هوا میخوره تو صورتم ...
حدود دو ماه پیش بود که اومده بودم ...یکم بیشتراز دوماه...همینجا نشستم ... چقدررررر حالم بد بود ... قرار سی روزم با خدا داشت تموم میشد و ... فقط میدونم که حالم خیلی بد بود...خیلی ... بدون اینکه بفهمم اشکام میریخت روصورتم ... هوا تاریک شده بود ... راه همیشگیمو گم کرده بودم ... نمیدونستم چجوری باید برگردم خونه ... هی پلاک خیابونا رو میخوندم ... رسیدم به ایسگاه اتوبوس ... مامور ایستگاه صدام کرد....خانوم؟جمعه ست ...ماشین کم میاد ... چنتا رفت ...دیدم مثل اینکه حواستون نیست ...
ساعت چند بود مگه؟...مامان چندبارزنگ زده بود ...
چشامو باز میکنم ... چقدرآرومه امروز ...یادمه که دوسه روز بعدش که روز آخر وعده ی سی روزه م بود ... خدا جوابمو داده بود ... ومن باور کرده بودم که همه چی خوبه ... ولی الان دوباره همونجا واستادم ... .
پی نوشت : نمی دونم چرا هرچی آرومتر و بی حواس تر از تو خیابونای شلوغ و پر ازماشین میگذرم ... همونقدر راننده ها حواس جمع تر میشن وبااحتیاط تر ... .

منا فلاحتی

95/10/05


 
 
قدم می زنم رامو گم می کنم ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳٩٥
 

نمی تونم نفس بکشم توخونه ... تحمل شنیدن یچیزایی خیلی سخته ... میزنم بیرون ...هندزفری ومیذارم توگوشم ...صداشو تا آخر بلندمیکنم ؛ جوری که صدای هیچی و نشنوم ... هوا سرده ...خیلی سرد...دستام یخ زده مثل همیشه ...کاش مغزمم یخ میزد ... بعضی موقع ها که به یکی یا جایی میخورم سرمو میارم بالا و میفهمم کجام وپاهام منو کجاآوردن ... پشت سر دختر کولی راه میرم که اسپند دود میکنه ...بومیکشمش ...
بوی اسپند میاد...هوا تاریکه ... صدای طبل و سنچ میاد از دور .چادر گل گلیمو رو سرم جا به جا میکنم و وامیستم سر انگشتای پام تا قدم بلندتر بشه بتونم سرکوچه رو ببینم ... پسربچه قد بلندی بهم نزدیک میشه ...با چشمای درشت ... نفس نفس زنون بهم میگه ... تکیه آتیش گرفت ... دیگه نمیان ...آتیش گرفتن...سوختن ... کوچیک بودم ... پاهام سست شد ... چادرم افتاد ازسرم ... چشام پر شده بود که ...
ها ها ها ها ... ترسید بچه ها ... خندید ... رفت ... .من ولی نخندیدم . من فقط دیدمش که ... .
دختر کولی رفت توی مغازه ... .
فک کنم لاله زار باشه ...
سر انگشتام بی حس شده ...هیچ وقت از دستکش خوشم نمی اومد ... کاش مغزمم یخ میزد ...
کاش دیر نمی شد ...

منا فلاحتی
95/10/04

 
 
...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳٩٥
 

از چند سال پیش ...همیشه فکر میکردم یا بهتر بگم احساس میکردم که سی سالگیم ...یه سال منحصر به فرد میشه...حساب کرده بودم...دی ماه 1395 ...یه اتفاق خاص میفته ... یه اتفاق قشنگ ... توی تمام سالایی که فهمیدم چی میتونم از خدا و زندگیم بخوام ...یادمه فقط دوتا چیز خواستم ...عشق و آرامش ... الان کمتر از یه هفته مونده به اون روزی که چند سال بهش فک می کردم ...و اوضاع شبیه اون چیزی نیس که توذهنم بود ... یعنی درست توی همین هفته شرایطی پیش اومده که ... هیچی ... کاش جبر نبود ...کاش دیر نمی شد ... چقدر از کاش بدم میاد ... .

منا فلاحتی

95/10/03


 
 
ایمان ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳٩٥
 

تو اوج نا امیدی ...یه نشونه هایی از خدامی بینی که برات فرستاده ... می خوای باورشون کنی ولی اونقدررر ناامیدی که نمی تونی ... ازش می خوای نشونه ی پررنگ تری برات بفرسته تا قلبت آروم بشه ... برات جواب میاد :((فرمود: دعای هردوی شما پذیرفته شد پس ایستادگی کنید وراه کسانی را که نمی دانند پیروی مکنید.)).باورش می کنی.اعتماد می کنی...بدون هیچ شکی... ومی دونی که اگه ایندفعه باورت بشکنه برات سنگین تموم میشه... ولی اعتمادمیکنی ...به پشتوانه ی اون ایمان حرکت میکنی ...به طرز عجیبی از روزی که اعتماد کردی ... شروع به دیدن یه خواب می کنی ... تقریبن هرروز ... یه شکل ...ملموس ...خواب جایی که دلتنگشی ولی پراز تصویرایی  که خدا بهت گفته که پذیرفتتش ... میذاری به پای توهم ... فکر ...ولی هفته ها تکرارمیشه ...عینن وملموس تر ... .
زمان که بیشتر میگذره...هرچی بیشتر حرکت میکنی تو مسیر ... شک باز میاد تو دلت ... دچار جبرزندگی میشی ... جبری که بهترین سالای عمرتو جنگیدی که باهاش روبرو نشی ...که بقیه عمرتو باهاش سر نکنی...خدایا ... من باور دارما ...ولی اگه نشه ؟ نه...نشه که نداریم ...
اینجاست که می مونی بین یه باور بزرگ و اینهمه نشونه با یه شک ... .
یه چیزی شبیه برزخ ... .
شبا تو برزخ...خیلی بیشتر شبن 😔
و فقط دو خط میتونن از شب بودن درش بیارن ... .                                                    منا فلاحتی                                                                                                      95/09/29

 

 

 

 


 
 
امروز...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩٥
 

هرموقع دلم تنگ میشه میام اینجا...
شاید اوایل اینجوری نبود...ولی الان برام شده شبیه دفترچه خاطرات ... بعضی از خاطره ها اینجان...بعضیاشون پیش نویس موندن اون پشت مشتا ...بعضیاشونم پاک شدن که پاک بشن ولی پاک نشدن ... یکی دوتاشونم پاک شدن که پاک بشن ... پاک که نمیشن ولی دیگه تاثیری ندارن ...اینجا خوبه ... میشه راحت نوشت ... راحت سه نقطه دار .آخ که اگه سه نقطه رو از من بگیرن من باید چیکار کنم ...
امروز دلم تنگه ... دلم گرفته ... دلم می سوزه ...
95/09/06   شنبه

 

 

 

 


 
 
لطفاً به بند اوّل سبّابه ات بگو...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩٥
 

لطفاً به بند اوّل سبّابه ات بگو
یک ذرّه صبر و حوصله اش بیشتر شود
از بُخل ، زنگ خانه ی من سکته می کند
دستت اگر کمی متمایل به در شود


در می‌زنی که وارد تنهایی‌ام شوی
امّا بعید نیست زمانی که می‌روی
در از خودش جلای وطن گفته ، مثل من
در جستجوی در زدنت دربه‌در شود


گفتی بیا و سر بکش از استکان من
لاجرعه سرکشیدم و گس شد زبان من
گفتم بیا و دست بکش از دهان من
این زهر مار عرضه ندارد شکر شود


این بچه لاکپشت ِ نگون بخت سال‌هاست
از تخم در می‌آید و سوی تو می‌دود
امّا مقدّر است که در آخرین قدم
یعنی در آستانه ی دریا دمر شود


نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم
در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی‌ام
یا کاسه‌ای شراب شوم تا بنوشی‌ام
هر نطفه‌ای که دوست ندارد پسر شود


هر نطفه‌ای که دوست ندارد ورم شود
پس من ورم شدم _ ورمی در درون تو _
تا هی بزرگ تر بشوم ، تا جنون تو
همراه قد کشیدن من بیشتر شود


گفتم پسر شوم که تو را آرزو کنم
هی جان به سر شوم که تو را آرزو کنم
پیوسته آرزو کنمت بلکه آرزو
از شرم ناتوانی خود جان به سر شود


دستت مبارک است که چَک می‌زند به گوش
دستت مبارک است که می‌آورد به هوش
عیسای دست‌های مبارک . . . بزن مرا
تا مُرده‌ای به زنده شدن مفتخر شود
حسین صفا

 
 
بازم اردیبهشت...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

آخرین نوشته ی وبلاگم واسه یک سال پیشه .اردیبهشتی که برام شروع خیلی چیزابود ....تصمیم بزرگی گرفته بودم وبرای قرارباخدا ؛باهم رفتیم تجریش و... خیلی حرفای دیگه .

یسال گذشت...شروع زندگی جدید باتصمیم بزرگ...سخت... .دست خدارومحکم گرفتم ... .

الان که دوباره اردیبهشت زندگی بخش رسیده ،من چند وقتیه هرروز تجریش میام ومیرم ؛وتوتمام روزام دست خداتودستامه ... .

پی نوشت : اردیبهشت معجزه میکنه ... 

منافلاحتی 

94/02/02


 
 
اردیبهشت وقتیه که ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

یه صبحه دیگه ... یه صدایی توی گوشم میگه... ثانیه های تو داره میره ... امروزو زندگی کن ... فردا دیگه دیره... .

صدای قارقار کلاغا... چشمامو باز میکنن و ناخود آگاه لبخند میشینه رو لبام . پرده رو می زنم کنار... اردیبهشت یه چیزایی توگوشام زمزمه میکنه ... دست خدارومحکم میگیرم و با هم میزنیم از خونه بیرون ....... (با من قدم بزن ...تواین پیاده رو... من عاشقت شدم از پیش من نرو.)

اردیبهشت یعنی زندگی... .

وقتی که هنوز راه نرفته،کفتر کاکل به سر روی سرم عنایت میکنه ... .

باخدا میشینم تو اتوبوس کولردار وپیش به سوی تجریش خاطره انگیز ... .

(دست منو بگیر...کنار من بشین.... .تنهام دیگه نذار ... توبا منی هنوز... عطر تو بامنه ... فردا داره به ما لبخند میزنه ... .)

گلدسته های امامزاده رو میبینم ... رسیدیم خدا پیاده شیم .

بازارچه ... اردیبهشت ... گوجه سبز... چاغاله ... توت فرنگی ... .

هوس چاغاله کردن و مهمون کردن خودم . ( جلوی شکمم و نتونم بگیرم و یواشکی یدونه نشسته بزنم بر بدن ... ).

و

چهار صدوپنجاه بار !!! الکی زنگ بزنم به شادی و چرت وپرت بگم محض خنده ... .

نفس عمیق اردیبهشتی پراز دود تهران ... .

بسه خدا ... بریم سوار شیم تا پر نشده.

میشینم روی صندلی اتوبوس... سرمو میگیرم لب پنجره باز ... بوی اردیبهشت ... هوای خنک اردیبهشت ... سایه ی درختای بهم رسیده ی ولیعصر...جوی پراز آب... دخترا وپسرا ... مامانا و بچه ها ...غمگینا و خوشحالا... همه زیر آسمون آبی اردیبهشتن ... .

(اینجاست همون جایی که باید دل به دریا زد...تابشکنیم این منو... که صب کنیم این شبو ... ).

و من محکم دست خدارو گرفتم که گم نشم .

پ ن : اردیبهشت گردیه موزیکال باخدا ... .

منا فلاحتی

93/02/09

 


 
 
برای کوچکترینم ....
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳٩٢
 

امروز میخوام برات یه نامه بنویسم... معذرت میخوام که غمگینترین مامان دنیام...به جای اینکه من غصه ی تورو بخورم تویی که همیشه اشکای منو پاک میکنی... بی منت... واقعی...خیلی خوبه که تورو دارم... میدونی عزیزکم... اعتماد چیز خوبی نیست... همیشه یه جای در رو واسه دلت خالی بذار... آدما بیرحمتراز اون چیزی هستن که میبینی...تا پیشتن.. تا لازمت دارن ..عزیزشونی ولی وای به روزی که ازت دور بشن... همش تعارفای الکی... تا بفهمن بهشون احتیاج داری اززیر بار هر چیزی شونه خالی میکنن...اون لحظه همه ی عالم براشون تو ارجحیتن به غیر ازتو... آدما واسه قبر خالیم گریه میکنن ولی برا آدم زنده حتی اگه ادعای دوس داشتنشم بکنن ...هیچی... فقط همدردی از راه دور...البته اونم تا یه جایی بعدش یادشون میره که !!!.... ولش کن... .

هنوز خیلی کوچیکی برای این حرفا... .میدونم که عین منی... ولی کاش نبودی ...میدونی چیه ؟آخه دوره ش گذشته... .الان دوره دوره ی مثلا روشنفکراست .

خودتو وابسته ی هیچکس و هیچ چیزی نکن. آدما خوب بلدن تنها گذاشتن و شکوندنو و... .

هیچوقت غرورتو نشکن ... .

مرسی که هستی ...مرسی که دروغ نیستی ... .


 
 
 
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳٩٢
 

زن ماندن؛ زن بودن
کارِ آسانی نیست
اما من می مانم
پایِ باورهایم
پایِ زندگی بودنم
پایِ عاشقی خواستنم
من ناز و عشوه هایم را برایِ هزاران چشم نمایان نمی کنم
می گذارم باشد برایِ چشمی که بفهمد؛ ببیند؛ بپرستد
من حواسم را هزارجا جای نمی گذارم
من آنقدر پشتِ این پنجره می مانم
تنها چای می نوشم
تا اگر کسی آمد و هم نشینم شد
در چشمانم؛ ردِ آسمان باشد
ردِ خدا باشد
ردِ او؛ انعکاسِ او باشد
زن ماندن؛ زن بودن
کارِ آسانی نیست
اما
بی شک
مقدس است
.
انسی نوشت


 
 
مزمل
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٢
 

چند روز پیش بعد از مدتها دوباره فیلم شیدا رو دیدم. یاد خوابی افتادم که فراموشم شده بود.

دقیقا یادم نیس که بار اول کی این فیلم و دیدم ولی یادمه کوچیک بودم و ازهمون بار اول شدیدا تحت تاثیر قرآن خوندن لیلا حاتمی قرارگرفتم که لحن خیلی ساده و قشنگی داشت . چند سال پیش که دوباره فیلم ودیدم تصمیم گرفتم شروع کنم به خوندن سوره ی  مزمل...واونقدر عاشقش شدم که تقریبا هرشب میخوندمش(چون همیشه شبا بیدارم از قدیم الایام) ولی هیچ وقت نشد که معنیشو بخوندم... خیلی سال گذشت تا همین دو سه سال پیش که یه خواب خیلی قشنگ دیدم ... (خواب دیدم توی یه اتاق کاملا تاریکم که دونفر دیگه م کنارم وایستادن که صورتشونو نمی دیدم... وسط اتاق یه عده دور هم نشسته بودن  که بینشون یه نور سبز خیلی تندی بود. شروع کردن به ترتیب از ما سوال کردن که شما وقتایی که شبا از خواب بیدار میشین چیکار میکنین ؟...اونا دو نفر هر کدوم یه جوابی دادن ... وقتی نوبت بمن رسید خیلی سریع گفتم من مزمل میخونم که یهو اون نور سبز رفت بالاتر واون جمع همه با هم گفتن که جواب درست همینه که ...) از خواب بیدار شدم... 

زود قرآن و برداشتم ومزمل و آوردم :

(( ای جامه به خویشتن فروپیچیده ،

 به پا خیز شب را مگر اندکی ،

 نیمی از شب یا اندکی از آن را بکاه ،

 یا بر آن [ نصف ] بیفزای و قرآن را شمرده شمرده بخوان.))

خیلی وقت بود خوابم یادم رفته بود. :(

دوباره شروع کردم به خوندنش...امیدوارم دوباره یادم نره ... . 

 

منا فلاحتی

92/07/06


 
 
پاییز
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٢
 

الان که دارم می نویسم فقط چند دقیقه ست که از شروع فصلی که عاشقشم میگذره... این غم انگیزترین اول پاییزیه که تو زندگیم داشتم...

من کوله وهندزفری وکفشامو حاضر کردم  ...کاش پاییزم تنهام نذاره و باهم بباریم...دلم واسه پیاده روهای خیس و قارقارکلاغا وبرگای زرد و قرمزش خیلی تنگ شده...

کاش پاییز امسال واقعا پاییز باشه.


 
 
تا وقتی که من اسیرتم خوشبختم آزادم
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
 

تو چشات دریا دریا آرامشه

منو به سمتت میکشه آروم...  آرومه جونم

 مال تو حس عاشقونم

موی تو دشت گندمزار منه

عشق بی تکرار منه  

چشماتو نبند چشاتو

نگیر ازم اون خنده هاتو

بذار تو چشمات عشق و ببینم

کنارت بشینم

بذار دستاتو آروم بگیرم

من آروم میمیرم...

تو باعث شدی عاشق بشم من ازت ممنونم

تا این روزگار فرصت بده پیش تو می مونم

من آرامش زندگیمو به چشمات مدیونم

موی تو دشت گندمزار منه

عشق بی تکرار منه  

چشماتو نبند چشاتو

نگیر ازم اون خنده هاتو

بذار تو چشمات عشق و ببینم

کنارت بشینم

تو باعث شدی با هرنفس حس کنم که شادم

تا وقتی نفس تو سینه هست نمیری از یادم

تا وقتی که من اسیرتم خوشبختم آزادم

پ ن 1: آهنگ گندمزار از سمیر زند ...  http://www.youtube.com/watch?v=n6iFPb2MdWs

پ ن 2: توصیه می کنم گوش بدین خیلی قشنگه

  


 
 
کوچک من ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳٩٢
 

تنها دستان کوچک تو برایم مانده ... وآن چشمان درشت سیاهت که خیره می ماند به چشمانم وتمام دنیای من است آنچه درونشان موج می زند.

 بزرگ شدم وقتی بزرگت می کردم.

غم هایم را فراموش می کردم زمانی که سرت راروی شانه ات می گذاشتی وباچشمان مظلومت نگاهم می کردی ...یواش یواش به سمتم می آمدی وبرایم شکلک در می آوردی تابخندانیم ... تابادست کوچک ومهربانت اشکم راپاک کنی... .

کوچکی ولی می فهمی ... مرا می فهمی ... گوش می دهی بمن ... من بزرگت کرده ام ...همیشه با من بودی... هرلحظه... پس فقط تومی فهمی چه برمن گذشته است ...

ولی ...حالا ...

من خیلی می ترسم...

می ترسم که تو هم ترکم کنی ...

نکند توراازمن بگیرند؟!... من که نمی گذارم...

نمی روی می دانم ... ... می روی؟ !

من میترسم به انداره ی عمق چشمانت میفهمی که ... .

 

منا فلاحتی

92/05/19

 


 
 
← صفحه بعد
 



ساخت کد موزيک آنلاين