من و خدا

من برین ایمانم که خدا لبخنداست...

 
حال خوب ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

تو می خندی ... چه شیرینه گذشتن

تازه می فهمم ...

پی نوشت : من الان ... همین الان ... حالم خیلی خوبه 😊😊😊

96/02/09


 
 
 
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

امروز یه چیز تازه فهمیدم ... متنفرم ازت ...

تو هیچوقت به آرامش نمیرسی ...چون آرامش خیلیا رو میگیری ...

96/02/02


 
 
دروغگوی کم حافظه ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۸ فروردین ۱۳٩٦
 

دروغگوها همیشه کم حافظه ن ...  متاسفانه من حافظه ی خیلی خیلی خوبی دارم که همیشه مایه عذابم بوده ...اونقدرررر دروغ گفتی که هربار نخواستم باور کنم که دروغه با اینکه میدونستم ... ولی امشب ... ممنون که یبار دیگه بهم یادآوری که چقدرر زود باورم... هربار خواستم بر خلاف قلبم بهت حق بدم ...ولی امشب فهمیدم که سخت بتونم ببخشمت ... دل دیگه ...بشکنه راحت تیکه هاش جور نمیشه ... تو بمون و خدای خودت ... .

96/01/08


 
 
 
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩٦
 

اردیبهشت نزدیکه ... هر شب و هرشب ... گفتی و دیدم ... اردیبهشت نزدیکه ... چمدونموببندم؟

نباش خسیس ...

96/01/06


 
 
آخر سال ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳٩٥
 

امان از دلتنگیای آخر سال ... هر چی رشته بودی پنبه میشه ... یه بغض که سر راه گلوت نشسته و با تمام توانت جلوی اشک شدنشو میگیری ...  به وقتش خیلی گریه کردی ... به هر زحمتی بغضتو میخوری و سرتو میگیری بالا ...دستتو میذاری رو قلبت که سه تا میزنه یکی نمیزنه ... چشماتو میبندی ... باز داشت یادت می رفت که یکی هست که همیشه حواسش بتوئه ... لبخندت میشینه رو لباتو یه قطره اشک از گوشه ی چشمت میفته رودستت که روقلبته ...خسته ای ... خیلی وقته که خسته ای ... ولی ؛ خدا بهتر میدونه که خسته ای ... پس آماده باش واسه یه آرامش بزرگ ...

نباش خسیس ...تو بیا

95/12/29


 
 
 
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩٥
 

خدایا همه ی عمر منو بگیر ولی سلامتیشو برگردون ...میشه ؟ 😔😔

95/12/19


 
 
نود شب ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳٩٥
 

نود........

دیگه نه برام دوست داشتنیه...نه ترسناک ... نه باور نکردنی و نه مسخره ....

وقتی یه خوابی و نود شب زندگی کنی ..اونوقت میفهمی چی میگم...خوب که فک میکنم می بینم باید چیز خیلی باارزشی باشه ...اینکه  خدا تورو؛ تو یه شرایطی قرار داده که در موردش با هرکسی حرف بزنی باورش نمیشه ...این خیلی قشنگه ...یعنی تو یه چیزی واسه خودت داری که برای بقیه غیر قابل درکه ...غیر قابل باوره ... .و اینکه چه تلخ...چه ترسناک و چه باورنکردنی ...اینو خدا برات خواسته ... پس مطمئنن خوبه ...

از امشب دیگه نمیشمارم ...واینو میدونم که چیزی که خدا برای آدم میخواد بهترینه ... .

 

95/12/11


 
 
 
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳٩٥
 

هفتاد و پنج شب .....!!!!

به قول فرید خانه ی سبز : مسخره ست نه ؟!


 
 
این بار سه نقطه خیلی کمه ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳٩٥
 

خیابون بهشت ...تمام لحظه هایی که آروم آروم راه میرفتم و کف پیاده رو و نگا میکردم ... ذهنم باسرعت بیشتری به عقب برمیگشت ... به سالهای دختری که کوله پشتی کرم رنگشو مینداخت پشتش ...آستینای روپوش گشادشو تا میزد بالا... لبه جوب راه میرفت و دستاشو دو طرف بدنش باز میکرد ...نه واسه اینکه نیفته ... واسه اینکه کیفش بیشتر بود ... آخه آل استاراش تعادل و برقرار میکردن ..حتی باهاشون میشد پرواز کرد ... دختری که صدای خنده ش همه جا رو میگرفت بدون اینکه فک کنه داره بی آبرویی میکنه ... کافی بود دستاش بره تو جیبش ..ناخودآگاه سوت میزد ... دختری که میرقصید و آواز میخوند ...دختری که اطرافش پر از زندگی بود ...
یه هفته منتظر می موند تا پنجشنبه برسه ... شب بشه ... ساعت صفر عاشقی ... چیز زیادی نمیخواست ... چراغ خاموش ... رادیو ... صدای همیشگیه وحید جلیلوند .... مات می موند ... گم میشد تو عمق صدا ... صدا؟
خدا ... ازخدا میگفت ... از زندگیه دختر ... از عشق دختر ...خداا...
چقدر معجزه دید توی زندگیش ... چقدر باور کرد ... چقدر اعتماد کرد ...چقدر تکیه کرد ... .چقدر شکست ولی ایمانش نذاشت که زمین گیر بشه ... 

تو خنده هاش تو بودی ... توی پیاده هاش کنار تو بود ... حتی رقصشم با تو بود .........


سنگ فرشارو می شمرم ... اون دختر هیچ وقت جا نزد ... ولی ... ایندفعه نمیشناستت ... .

منا فلاحتی
95/11/02


 
 
...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٥
 

شد چهل و هشت شب ... خدایا این چه بازی ایه ... چرا انقدر چیزایی که تو واقعیته با چیزایی که تو خوابه فرق دارن ... من دارم دیوونه میشم ..میشه تمومش کنی؟😔

95/10/27


 
 
با ما تو نکن بازی ... جانانه تو نازت که ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳٩٥
 

روز چهلمم گذشت و من باز خواب می بینم . کاش می شد نخوابم .کاش می تونستم نخوابم ... .

نمی دونم چند نفر مثل منن ... ولی من بیشتر زندگیمو با عشق خدا گذروندم ... .

باورم ...اعتمادم ... اعتقادم ... جور دیگه ای بوده همیشه . 

این بار اوضاع یکم پیچیده بود ... من حالم خوب نبود ... با خدا یه قراری گذاشتیم .قرار یه ماهه . اینکه درست سر ساعت تموم شدن قرار سی روزتون خدا جوابتونو بده ... باور نمیکنین ؟ 

من سخت باور می کنم ولی این بار فرق می کرد ... . 

بعد ها یه جایی یه مطلبی خوندم راجع به کسی که خیلی تو این قضیه واسم پر رنگ شده و میبینم چقدر شبیه باور منه ... .

می گذره ... شک می کنم ... می ترسم ... شاید اشتباه کردم ... 

باز از خدا می پرسم ... باید باور کنم ؟باید اعتماد کنم؟ آیا؟آیا؟ ...

با قرآنش بهم جواب میده ... یعنی من به قرآن باید شک کنم ؟ یعنی نباید باور کنم ؟

از همون شب خواب می بینم ... شب شهادت امام رضا (ع) ... خواب مشهد ... خواب صحن ... پر از صحنه هایی که خدا یه مدته بهم می گه باور کنم و شک دارم .

سعی می کنم اعتماد کنم ... .

به باور واعتماد خدا پیش میرم ... کاری که اگه به خودم بود شاید اعتماد نمی کردم ... .

یه شب ... دوشب ... ده شب ... چهل شبم گذشت و من باز دارم خواب می بینم ... .

احساس می کنم تمام باور و اعتمادمو از دست دادم ... حتی به خدایی که تو اوج خستگیم با تمام قدرتم اعتماد کردم .

میگن وقتی می خوای یه کاری و ترک کنی یا عادت بدی خودتو به کاری یا هرچیزی ... چهل روز اون رو انجام بده یا نده ... من چهل روز خوابی و دیدم که شده قسمتی از زندگیم و هنوزم می بینمش ... 

دلم پر می کشه برای حرم امام رضا(ع) ولی دیگه پای رفتنشم ندارم ...که برم و نبینم چیزایی که هر روز زندگیشون می کنم ... . 

حالت وقتی بده که با تمام وجودت به خدا اعتماد میکنی تو چیزی که خودت باورش نداشتی ... وآخرش احساس میکنی بازی خوردی اونم از خدا ... خدایی که زندگیته .

95/10/21


 
 
خواب ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳٩٥
 

نمیفهمم حکمت این خواب هر روزه رو  که اصلنم تکراری نمیشه واسم ... دیگه داره میترسونتم ... بعضی وقتا میگم کاش دیگه نبینم ... ولی مگه دیدنش باخواستن من بوده که ندیدنش ...

اوایل که باور داشتم خوابشم قشنگ بود ولی الان خوابش میترسونه منو ... بیشتر از یه ماهه ... شاید بجز چند شب ... هر روز یا هر شب دیدمش ... بدون اینکه بهش فکر کنم ...یهو وسط خوابای دیگه ... یروز عصر قبل اذان مغرب ...یبار سرشب ...یبار صب بعد نماز ... .

این هفته خیلی خواب بودم ... یه هفته پر از خواب های درهم و حتی کابوس ... . خوابایی که دوس داشتم ببینمشون ولی بعد که بیدار میشدم و میدیدم که ... هیچی ... آدم نبینه بهتره ... ولی خواب همیشگیمو بازم دیدم ...لابلای خوابام ... .

من خیلی زود عادت میکنم ... من خیلی سخت عادت میکنم ... این خواب داره منو می ترسونه ...

95/10/16


 
 
...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩٥
 

دیر شد ... گذاشتمش جایی که برداشته بودم ... دوخطی و میگم ...

95/10/12


 
 
....
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۸ دی ۱۳٩٥
 

قرض گرفتم که بنویسمش ... فک کنم باید پسش بدم ...


 
 
برزخ ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳٩٥
 

دیشب خیلی برزخ بود ... بد بود ... تاریک بود ... بلند بود ...خیلی بلند ... صب نمیشد ... من همیشه شبا رو دوس داشتم ؛ولی دیشب ترسیدم ... ازشب ترسیدم ... از تاریکی ترسیدم ...ولی چراغ خوابمو خاموش کردم ...خاموش کردم که تاریکتر بشه ... ساعت تکون نمیخورد ... می ترسیدم ...از همه چی ... به صفحه ی گوشیم نگاه میکردم و چند خط نوشته ای که گذاشته بودم رو صفحه ش که یه چیزایی و یادم نره ولی ... دیگه باورم داشت ازبین میرفت ... این آخرین باری بود که باور کرده بودم ... بالا رو نگاه کردم ...فقط نگاه کردم ... 

من هیچوقت آدم فقط نگاه کردن نبودم ... بجز وقتی که پسرک قدبلند بهم گفت و خندید و رفت و منم فقط نگاش کردم و نخندیدم ... .اینبارم که باورم بشکنه ...فقط نگاه میکنم و دیگه نمیخندم ... .

منا فلاحتی

95/10/07


 
 
همون همیشگی ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ٦ دی ۱۳٩٥
 

با اینکه زمستونه ...ولی لاله شبیه پاییزه ... بارون دیشب حسابی خوشگلش کرده ... صدای کلاغای لاله با همه جا فرق میکنه ... چشمامو میبندم ... سوز هوا میخوره تو صورتم ...
حدود دو ماه پیش بود که اومده بودم ...یکم بیشتراز دوماه...همینجا نشستم ... چقدررررر حالم بد بود ... قرار سی روزم با خدا داشت تموم میشد و ... فقط میدونم که حالم خیلی بد بود...خیلی ... بدون اینکه بفهمم اشکام میریخت روصورتم ... هوا تاریک شده بود ... راه همیشگیمو گم کرده بودم ... نمیدونستم چجوری باید برگردم خونه ... هی پلاک خیابونا رو میخوندم ... رسیدم به ایسگاه اتوبوس ... مامور ایستگاه صدام کرد....خانوم؟جمعه ست ...ماشین کم میاد ... چنتا رفت ...دیدم مثل اینکه حواستون نیست ...
ساعت چند بود مگه؟...مامان چندبارزنگ زده بود ...
چشامو باز میکنم ... چقدرآرومه امروز ...یادمه که دوسه روز بعدش که روز آخر وعده ی سی روزه م بود ... خدا جوابمو داده بود ... ومن باور کرده بودم که همه چی خوبه ... ولی الان دوباره همونجا واستادم ... .
پی نوشت : نمی دونم چرا هرچی آرومتر و بی حواس تر از تو خیابونای شلوغ و پر ازماشین میگذرم ... همونقدر راننده ها حواس جمع تر میشن وبااحتیاط تر ... .

منا فلاحتی

95/10/05


 
 
قدم می زنم رامو گم می کنم ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳٩٥
 

نمی تونم نفس بکشم توخونه ... تحمل شنیدن یچیزایی خیلی سخته ... میزنم بیرون ...هندزفری ومیذارم توگوشم ...صداشو تا آخر بلندمیکنم ؛ جوری که صدای هیچی و نشنوم ... هوا سرده ...خیلی سرد...دستام یخ زده مثل همیشه ...کاش مغزمم یخ میزد ... بعضی موقع ها که به یکی یا جایی میخورم سرمو میارم بالا و میفهمم کجام وپاهام منو کجاآوردن ... پشت سر دختر کولی راه میرم که اسپند دود میکنه ...بومیکشمش ...
بوی اسپند میاد...هوا تاریکه ... صدای طبل و سنچ میاد از دور .چادر گل گلیمو رو سرم جا به جا میکنم و وامیستم سر انگشتای پام تا قدم بلندتر بشه بتونم سرکوچه رو ببینم ... پسربچه قد بلندی بهم نزدیک میشه ...با چشمای درشت ... نفس نفس زنون بهم میگه ... تکیه آتیش گرفت ... دیگه نمیان ...آتیش گرفتن...سوختن ... کوچیک بودم ... پاهام سست شد ... چادرم افتاد ازسرم ... چشام پر شده بود که ...
ها ها ها ها ... ترسید بچه ها ... خندید ... رفت ... .من ولی نخندیدم . من فقط دیدمش که ... .
دختر کولی رفت توی مغازه ... .
فک کنم لاله زار باشه ...
سر انگشتام بی حس شده ...هیچ وقت از دستکش خوشم نمی اومد ... کاش مغزمم یخ میزد ...
کاش دیر نمی شد ...

منا فلاحتی
95/10/04

 
 
...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳٩٥
 

از چند سال پیش ...همیشه فکر میکردم یا بهتر بگم احساس میکردم که سی سالگیم ...یه سال منحصر به فرد میشه...حساب کرده بودم...دی ماه 1395 ...یه اتفاق خاص میفته ... یه اتفاق قشنگ ... توی تمام سالایی که فهمیدم چی میتونم از خدا و زندگیم بخوام ...یادمه فقط دوتا چیز خواستم ...عشق و آرامش ... الان کمتر از یه هفته مونده به اون روزی که چند سال بهش فک می کردم ...و اوضاع شبیه اون چیزی نیس که توذهنم بود ... یعنی درست توی همین هفته شرایطی پیش اومده که ... هیچی ... کاش جبر نبود ...کاش دیر نمی شد ... چقدر از کاش بدم میاد ... .

منا فلاحتی

95/10/03


 
 
ایمان ...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳٩٥
 

تو اوج نا امیدی ...یه نشونه هایی از خدامی بینی که برات فرستاده ... می خوای باورشون کنی ولی اونقدررر ناامیدی که نمی تونی ... ازش می خوای نشونه ی پررنگ تری برات بفرسته تا قلبت آروم بشه ... برات جواب میاد :((فرمود: دعای هردوی شما پذیرفته شد پس ایستادگی کنید وراه کسانی را که نمی دانند پیروی مکنید.)).باورش می کنی.اعتماد می کنی...بدون هیچ شکی... ومی دونی که اگه ایندفعه باورت بشکنه برات سنگین تموم میشه... ولی اعتمادمیکنی ...به پشتوانه ی اون ایمان حرکت میکنی ...به طرز عجیبی از روزی که اعتماد کردی ... شروع به دیدن یه خواب می کنی ... تقریبن هرروز ... یه شکل ...ملموس ...خواب جایی که دلتنگشی ولی پراز تصویرایی  که خدا بهت گفته که پذیرفتتش ... میذاری به پای توهم ... فکر ...ولی هفته ها تکرارمیشه ...عینن وملموس تر ... .
زمان که بیشتر میگذره...هرچی بیشتر حرکت میکنی تو مسیر ... شک باز میاد تو دلت ... دچار جبرزندگی میشی ... جبری که بهترین سالای عمرتو جنگیدی که باهاش روبرو نشی ...که بقیه عمرتو باهاش سر نکنی...خدایا ... من باور دارما ...ولی اگه نشه ؟ نه...نشه که نداریم ...
اینجاست که می مونی بین یه باور بزرگ و اینهمه نشونه با یه شک ... .
یه چیزی شبیه برزخ ... .
شبا تو برزخ...خیلی بیشتر شبن 😔
و فقط دو خط میتونن از شب بودن درش بیارن ... .                                                    منا فلاحتی                                                                                                      95/09/29

 

 

 

 


 
 
امروز...
نویسنده : منا فلاحتی - ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩٥
 

هرموقع دلم تنگ میشه میام اینجا...
شاید اوایل اینجوری نبود...ولی الان برام شده شبیه دفترچه خاطرات ... بعضی از خاطره ها اینجان...بعضیاشون پیش نویس موندن اون پشت مشتا ...بعضیاشونم پاک شدن که پاک بشن ولی پاک نشدن ... یکی دوتاشونم پاک شدن که پاک بشن ... پاک که نمیشن ولی دیگه تاثیری ندارن ...اینجا خوبه ... میشه راحت نوشت ... راحت سه نقطه دار .آخ که اگه سه نقطه رو از من بگیرن من باید چیکار کنم ...
امروز دلم تنگه ... دلم گرفته ... دلم می سوزه ...
95/09/06   شنبه

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد
 



ساخت کد موزيک آنلاين