دیوانگی

 

زندگی جاریست ... نفس می کشیم ... گوش می دهیم ... فکر می کنیم ... و من چیزهایی می بینم که تو نمی بینی ... صداهایی می شنوم که تو نمی شنوی ... افکاری دارم که تو به آنها فکر نمی کنی و ... تو به من می گویی دیوانه ! ...

وقتی از پنجره به بیرون می نگرم  پشت اینهمه خاکستری شهر ... میان فضای آکنده از دروغهای روزانه ... از بین زرق و برق های حاکم بر محیط  ... در میان انبوه پوچ ها و هیچ ها ... پرنده ای را می بینم که بر بالای کاج پیری بر دهان جوجه ی کوچکش دانه می گذارد ... کودک گل فروشی را می بینم که در آفتاب تند تابستان  تمام تلاش خود را می کند برای بدست آوردن سرسوزنی از زرق و برق های شهر اما او فقط یک کودک با آرزوی یک لحظه بازیست ... من ابرها را می بینم ... گاهی انسان ... گاهی حیوان .... و گاهی فقط یک ابر... من نگاه مادری را می بینم که ساعتها خیره به کفشهای صورتی کوچکی است که درست اندازه پاهای کوچک دخترک اوست ... اما ... دستهای مادر خالی است ! ... من دستهای پینه بسته ی پدری را می بینم که از صبح تا غروب کوچه ها را جارو می کشد تا دخترش را عروس کند ... من چیزهایی را که تو دوست نداری و نمی بینی می بینم و تو به من می گویی دیوانه !

وقتی که در سکوت نیمه های شب گوشهایم را تیز می کنم ... از میان آنهمه سکوت و آرامش شب ... من صدای عبور ماشینی را می شنوم که در پی روزیش بی خواب است ... من صدای نسیم را می شنوم که روی برگ درختان می رقصد ... من صدای مناجات فرشتگان را می شنوم ... من صدای تنهایی هایی را می شنوم که از دوردست ها می آیند ... من صدای فریاد دلتنگی ها را می شنوم ... من می شنوم آهنگ دلنشین تیک تاک ساعت را !!! و ... تو به من می گویی دیوانه ! من بین اینهمه اندیشه ها و فکرها ... به فکر زندگی ماهی کوچکم هستم ... به فکر گرم کردن دستان کوچک دختر فال فروش ... به فکر دلخوشی مادربزرگ منتظر توی بارک و به فکر زلال کردن آبهای لجن هستم ... و تو به من می گویی دیوانه !

اگر این دیوانگی است ... آری من دوست دارم چون دیوانگان باشم ... ببینم واقعیت ها را ... بشنوم نا گفته ها را و بیاندیشم حقیقت ها را ...

من یک دیوانه ام ! ...

 

منا فلاحتی

 

٠٣/٠۴/٨٨

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چکاو بلند پرواز

سلام!قبلا تصویر پرفایلت این نبود نه؟ موفق باشی! سر بزن نظر بده[گل].

مهتاب

خیییییلی خوشم اومد.شبیه ناگفته های خودم بود! امیدوارم همیشه موفق باشی عزیزم...[لبخند][قلب][گل][لبخند]

مهتاب

خیییییلی خوشم اومد.شبیه ناگفته های خودم بود! امیدوارم همیشه موفق باشی عزیزم...[لبخند][قلب][گل][لبخند]

آب تنی

دلنشین بود بعضی وقت ها این قدر درگیر روزمرگی میشویم که خیلی چیزهارو نمیبینیم....

انتظار

زیبا مینویسین... شاد باشید

رضا یزدانی(شیراز)

خیال ات راحت باشد کسی چه می داند هر شب که صدای کفش هایت سکوت خانه ی مرا به هم می ریزد و تو پله ها را دو تا یکی بالا می آیی و سایه ی سنگینت راه گلویم را می بندد . . . همیشه فراموش میکنی که اینجا صاحب خانه منم و تو تنها راوی افکار شبانه ات هستی که بر تمام تن ام خدایی میکند با سیگاری زود گر می گیری و تن یخ کرده ام را آتش تف به جا سیگاریت تمام تن ام را سوزاند خیال ات راحت باشد وبتون قشنگه به منم سر بزنین ممنونم در ضمن شما پیوند من شدید