ژرورای سرخ

درآینه خودم را می بینم...ژرورا بالا می آورم...ژرورای سرخ.

یک ماهی می شود که آبستنم.آبستن آرزوهای دور .چیزی درقلبم لگد میزند. چه زود بی تابی میکند.

یکی از ژروراها رابه موهایم می زنم... ولی دیگردرآینه نگاه نمی کنم... به صورتم ویار دارم .

نمی دانم کی متولد خواهندشداین آرزوها . می ترسم ازاینکه بدنیا نیامده بمیرند.خیلی حساسند وجایشان رفته رفته تنگ تر می شود...قلب است دیگر...می گیرد...تنگ می شود...گاهی هم دلش می خواهد بخوابد .

قلبم فشرده می شود ...یکی شان بی قرارتر است.

دستم را روی قلبم می گذارم ...آرام نمی شود... اگر زود بدنیا بیاید...نخواهد ماند...می دانم ... .

برایش قصه می گویم ...شعر می خوانم تا آرام گیرد. برایش می گویم ازاینکه چگونه شکل گرفت...اینکه چقدر برایم عزیز است.

موهایم رامی بافم... گلها رادرگلدان می گذارم ...قلبم رادر آغوش می گیرم...چشمانم رامی بندم...شاید صبح شود ... .

منا فلاحتی

92/1/9

/ 2 نظر / 32 بازدید
کوثر

اگر بپرسم ژرورا چیه به نظر آدم خنگی میام؟ [نیشخند]

عین مثل عروسک

دلگیرم دلگیرم از روزهای تنهایی من و خدا قرارداد داشتیم یک چای بنوشیم اما من سر میز تنها نشسته ام کاش زود تر بیایی ---------------------------------------- به منم سر بزن