قصه ی من...!

پس از این قصه ی دلم را با هیچکس نخواهم گفت حتی با تو... .

قصه ام را برای خودم خواهم گفت و بارها...وبارها...وبارها تکرارش خواهم کرد. شاید نکته ای باشد که نشنیده ام... شاید راهی باشد که نرفته ام... .

خدایا... حتی باتو نیز نخواهم گفت ...در اینکه تو خود قصه ام را ساخته ای شکی نیست ولی بگذار فکرکنم که تو نیز نمی دانی ... زیرا تحمل اینکه فکر کنم نمی دانی و قصه ی من چنین است به مراتب آسان تر از آن است که بدانم می دانی و چشمهایت را بسته ای... .

 

قصه ی من ماجرای کودک خردسالی ست که باری به سنگینی سالهای نیامده را روی دلش حمل می کند وهرچه پیش تر می رود بر بارش افزوده می شود و می داند که تو می بینی و می شنوی اش ... ولی پشت به کودک ایستاده ای تا عیار طاقت دلش را محک بزنی ... و کودک بی آنکه بداند راه کجاست ..سالهاست که پیش می رود تا به سالهای نیامده برسد...  .

 

منا فلاحتی

 

٢۵/٠٣/٨٩

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
ریما

به من هم سر بزن عزیزم[گل]

مینو

جز توکل بر خدا سرمایه ای در کار نیست ، هر که را باشد توکل کار او دشوار نیست

انتظار

سلام نوشته های زیبایی دارین ولی خداااا چشماشو به روی هیچ بنده اش نبسته!!! با آرزوی بهترین هااا.. [گل]

عالیه

سلام قشنگ بود این قسمت خدا خیلی زیبا بود ولی خدا همه بندگانش رو دوست داره و چشاشو روی اون نمیبنده حتی بدترین اون ها من هم با داستانی از خودم آپم ممنون میشم سر بزنید با اجازه لینکتون کردم

m-sh

آری و چه امیدوارانه این کودک پیش می رود. اینقدر قصه ها هست که اگر قرار باشه همشون مطمئن باشن که خونده شدن، چرخ گردون باید طور دیگه ای بچرخه. شاید حکایت آدمیان ، حکایت خوردن آب رودخونه ی داستان طالوته. اون ها که آب رو می خورن و او نها که صبر می کنن و نمی خورن.

علی تنها

حالا که رفته ای پرده ها را می کشد بی حوصله ی هیچکس به گوشه ای می رود سر بر زانو می گذارد و فکر می کند به روزی که نخواهد آمد