خدا در دل توست ...

 

آسمان غبار آلود است... هوای تازه نیست ... گرفته و مه آلود ... کدر و مات ............... بوی خاک و گرد با هر نفسی وارد ریه هایت می شود ... از همه می شنوی : ((کاش بارانی ببارد )). با خود می اندیشی اگر باران ببارد آسمان پاک می شود ... هوا تازه می شود ... آسمان شیشه ای و شفاف بدون مه ... به راستی که این باران عجب نعمت بزرگی است . خوش به حال آسمان که بارانی می آید و روی غبارآلودش را پاک می کند .

شب ...

صدای برخورد قطرات باران به پنجره را می شنوی ... پرده را کنار می زنی . خدایا ... چه زود دعای بندگانت را اجابت می کنی ... باز هم خوشا به حال آسمان !که پروردگارش برای تازگیش باران می فرستد .

آسمان مطهر می شود ... ستاره ها می درخشند ... هوای پاک را با تمام وجودت استشمام می کنی ...

کاش باران می توانست غبار چندین ساله ی وجودت را بشوید ... غباری که روی قلبت خانه کرده ... غباری که سیل اشکهایت نیز توان بردنش را ندارند . کاش خدا بارانی هم برای دل تو می فرستاد .

می اندیشی :

شاید اگر غبار دل تو نیز آشکار بود .. بندگان خدا برای پاکی قلب تو نیز آرزوی بارانی می کردند و باز شاید خدا دعایشان را مستجاب می کرد . ولی گرد روی دل تو فقط هوای وجود تورا آلوده کرده است .

 شب از نیمه  گذشته است و تو هنوز پشت پنجره ... صدای معطری از دوردست ها می آید و بر دل شکسته ات می نشیند ... چشمان خسته ات را به آسمان می دوزی ... عطر خدا در فضا پیچیده ... نفس عمیقی می کشی ... اشکهایت گونه هایت را تر می کند ...احساس می کنی قطرات اشکهایت روی دلت می چکد ... به اندازه ی سالها سبک می شوی ... دیگر باران نمی آید ... خدا باران را بر دل تو نازل کرده است . انگار خدا دعای تمام بندگانش را از زبان تو شنیده و اجابت کرده است . خدایا ... باران تو بر همه یکسان می بارد ... عشق تو برای همه است ... رحمت تو وسیع و عظیم است ... تو دعای همگان را می شنوی ... ما  خود را از تو جدا می بینیم ولی تو در وجود مایی ... قلبی که به عشق و امید تو می تپد هیچ گاه غبارآلود نمی شود .

 

در قلبت برای عشق خدا خانه ای می سازی ... تا به حرمت میهمانی به این بزرگی .. همواره حریم دلت را مطهر و پاک نگاه داری ......   .

 

منا فلاحتی

١٢/٠۵/٨٨

/ 6 نظر / 4 بازدید
یک دیوانه از نوع عاشق

من منتظرت شدم ولي در نزدي بر زخم دلم گل معطر نزدي گفتي كه اگر شود مي آيم اما مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي

شیوا

نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم. افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم. كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم. بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم . ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم. ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم. آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد. لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم. رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم. .... آفتاب از چهره ما ترسيد . دريافتيم ، و خنده زديم. نهفتيم و سوختيم. .... من به خاك آمدم،و بنده شدم . تو بالا رفتي، و خدا شدي [گل][گل][گل]

مینو

... و خدايی كه در اين نزديكی است لای اين شب ‌بوها، پای آن كاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه... [گل][گل][گل] نحن اقرب الیه من حبل الورید(ق-16)

nashakibadel

تبریک خوب تونستین از یک مضمون کلیشه ای مثل نشستن غبار بر دل یک فضاسازی و ایده پردازی نو بیآفرینید بدون اینکه دچار تکرار آنچه دیگران در مورد این موضوع مذکور نوشته اند بشوید.البته یه پیشنهاد: نوشته هاتون خوب شروع میشن خوب اوج میگیرن ولی پایان بعضی نوشته هاتون گاهاً طولانی هست در حالی که پایان نوشته ها باید کوتاه و حتی غافل گیرانه باشد مثلا فکر می کنم تو این نوشته 6 خط آخر پایان نوشته را طولانی کرده.موفق باشید