شاهزادگیهایم

شاهزادگیهایم

یادش بخیرظهرهای تابستان کودکی .دختری که زیرآفتاب سوزان، گوشه ی حیاط خانه ی مادربزرگ... زیر طاق شاخه های انگور  برای خود قصری داشت .شاهزاده ی گلها و پروانه ها. تاجی از گلهای بنفشه واطلسی روی موهای فرفری بلندش می گذاشت وآوازمی خواند.

هیس ... همه خوابند شاهزاده...آرامتر بخوان .

بنشین روی زمین وبرای مورچه ها آهسته حرف بزن . گلهای تاجت را پرپر کن وبریزروی لباست.

برای دسر... چه می چسبد شیره ی خوشمزه ی گلهای اطلسی .

وقت بیدار شدن دیگران است .فرصت شاهزادگی تونیز دارد به آخر می رسد .

کفشهایت را در بیار...پاهایت را آب بزن ولب حوض چند دورراه برو و بی صدا برگرد به خانه .

روزی می رسد که همه بیدارند تا همیشه و تودیگرشاهزاده نخواهی بود.

یادش بخیر شاهزادگیهایم ... .

منا فلاحتی

92/1/23

/ 2 نظر / 31 بازدید
ar

كي من ميفهمم وبلاگ تو كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کوثر

من هیچوقت خانه ی مادربزرگ نداشتم ... خوش به حالت ...