زنی حوالی نفسهایش جان میکند.

زنی حوالی نفسهایش جان میکند. نگاهش یخ بسته. موهایش پیچیده دوردستانش. پاهایش سست شده از نرفتن. زبانش خشک شده از سکوت ... چند روزی می شود که یکی از آرزوهای خواسته اش سقط شده ... صدایش مدام درگوشهای زن است ... پاره ی تنش ازوجودش کنده شده ...

زنی حوالی نفسهایش جان کند...

زنی که انگار هیچوقت نبود...

 

منا فلاحتی

92/05/18

/ 2 نظر / 7 بازدید