آخرین شب نود وشش...


یه چیزایی هست که نمی دونم... نمی دونم چرا؟ واسه ی چی؟ حکمتش چیه؟... 

آذر نود و پنج... واسه من شروع یه ماجرایی بود که تا همین الان که دارم می نویسم... گنگ و نامفهومه... خوابی که یه شب شروع شد و .... حدود یک سال و سه ماه ادامه پیدا کرد... بهش عادت نکردم هیچوقت و هربار برام تازگی داشت... این که هرشب تو حرم امن امام رضا(ع) بودم، واسم خیلی شیرین وقشنگ بود... اماااا دیدن و زندگی کردن هرباره ی صحنه هایی که اونجا میدم و تکرار و تکرارش... واسم آزار دهنده شده بود... اینکه نمی فهمیدم چرا؟ اینکه واقعن عجیب و نادر هستش یه همچین اتفاقی...

امشب... آخرین شب سال نود و شش...

اومدم بنویسم که... من چند شبه دیگه خواب هرشبمو ندیدم... بعد این همه شب... 

نمی دونم تموم شد یا بازم میبینمش... ولی... تموم شد...

دلم خییلی تنگ شده واسه نسیم اردیبهشتی که توی صحن انقلاب... می پیچید و میخورد به صورتمو... گوشه ی چادر سفید و گلدارمو بلند میکرد که توی هوا برقصه... دستی که روی قلبم میذاشتم و لبخندی که روی لبم نقش می بست وقتی چشمم به گنبد طلا می افتاد...

دلم تنگ همه ی اون شباست که با تمام وجودم حس می کردم، بودن تو فضایی که عاشقشم... .

ولی خوشحالم که دیگه نمی بینم چیزایی که نمیخوام و نمیفهمیدم حکمت دیدنشو... بودن کنار کسی که نمی خواستم ببینمش... که آزارم می داد دیدن و زندگی کردن اون حس...

شاید هیچکس، هیچ وقت باور نکنه داستان این تکرار و خواب هرشب و... که نکردن، که فکر کردن توهمه، تخیله، عادته، تلقینه، که دروغه.... 

اما این خواب یه حرف یواشکیه بین خدا و من... که چه بفهمم چه نفهمم... می دونم که خواست خدا بوده... و خدا همیشه بهترین و برام می خواد...

پی نوشت: یه جمله تازگیا یاد گرفتم... از یه شعر هندی... که میگه: "خدا خودش آخر این قصه رو خوب تموم می کنه..."

همین کافیه واسه یه دنیا آرامش...

منا فلاحتی

96/12/29

/ 0 نظر / 55 بازدید