دلتنگ

 

باز هم هوای خانه دلتنگ است ... درست مثل زمانی که تو برای همیشه می رفتی . مثل همان روزی که اشکهای من پیراهن تیره ات را تر کرده بود . مثل همان لحظه ای که تو به چشمان خیس من نگاه نکردی و رفتی تا شاید مراسم وداع آسانتر برگزار شود ... ولی مرا در حسرت یک نگاه سالهاست  که منتظر نگه داشته ای .

هوای خانه دلتنگ است . آسمان پشت پنجره می بارد ... درست مانند چشمان من . امروز دیگر تمام افلاک قصه ی دلتنگی مرا می دانند . با من می خوانند تمام لحظه های درد را و با من می گریند تمام دلتنگی ها را .

هوای خانه دلتنگ است . نوای قناریان روی درخت حزین است . درست مثل صدای خسته ی من ...آهسته و غمگین . نمی دانم من همخوان قناریان هستم یا آنها دلتنگ و غمزده ی من .

هوای خانه دلتنگ است . تو مدتی است که رفته ای . من سالیانی است که مانده ام . بی تو ماندم . در سکوت ... در تنهایی ... در انتظار و دلتنگ . و تو نمی آیی  و من می دانم که نمی آیی ! و هنوز در انتظارم !.

هوای خانه دلتنگ نیست . تو نمی آیی و من دیگر نیستم . من زندگی را با تمام نفس هایش به خانه بخشیدم و همه ی دلتنگی را برای خود برداشتم .

هوای خانه دلتنگ نیست .

من دلتنگم .

منا فلاحتی

بهار٨٨

/ 9 نظر / 33 بازدید
طناز

سلام به همه دوستان و خوانندگان این وبلاگ از این پس می توانید جواب تمامی پرسش های خود در مورد تمامی زمینه های کامپیوتری از جمله برنامه نویسی - طراحی و کار با انواع نرم افزار ها و سایت های اینترنتی - مسائل و تمرین های دروس دانشگاهی - مسائل حقوقی و … را در سایت پاسخ یاب دات آی آر بیابید ! تنها کافی است وارد سایت شده و سوال خود را وارد کنید و منتظر بمانید تا کارشناس مربوطه حد اکثر تا 24 ساعت بعد پاسخ شما را برایتان ارسال کند ! Www.pasokhyab.ir

marzi

فارغ از تمام دنیا دراز کشیده ام روی تخت / چشم بسته / اما خواب نیستم دارم خیال می کنم : «اگر این سقف اتاق ام نبود می توانستم با خدا رو در رو شوم که اینک فقط صدای اش را می شنوم به همراه بارانی که از سفال چکه می کند... ناگهان / در باز می شود و معشوقه ای که بوی زلیخا می دهد کنار تخت ام می نشیند. پیراهنی به تن ندارم که پاره شود و حتا ایمان ابن ملجم را که با خنجر دست ام را زخمی کنم و برای لحظه ای اعوذ باالله بگویم...» چشم های ام را زود باز می کنم و سقف اتاق ام را می بینم که هنوز پرده ای در برابر من کشیده است و گاه خیال میکنم خدا هم مرا نمی بیند

داستانک

از چه دلتنگ شدی ، دل خوشی ها کم نیست ...

شیوا

بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با تمام افق هاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد....... ولي نشد كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم. ..[گل]

armin

سلام خانم دلتنگ. تو هم که مثل من عاشق و دیوونه ای . به وبلاگ عشقولانه من هم یه سر بزن

مینو

دل من تنگ كسي است كه به دل تنگي من مي خندد باور عشق برايش سخت است اي خدا مي شود باز به ياري نسيم سحري دل بر دل نازك من بربندد؟؟؟؟؟؟؟؟

مریم

بالا را می نگرم تا فقط روشنایی را ببینم و هرگز برای دیدن سایه ام به پائین نگاه نمی کنم ، حکمتی که باید انسان بیاموزد. هوگو

فرهاد

با عرض سلام و تقدیم احترام ظهر آدینتون بخیر و سعادت به دنبال شعر و با متنی با مضمون دلتنگی میگشتم به دل نوشته ی شما برخورد کردم با اجازتون الگوبرداری کردم و بهره بردم رسم ادب ایجاب میکرد تشکر کنم قلمتان استوار وجودتان برقرار نام نیکتان ماندگار

فرهاد

این مطلب شما منو بیاد این ترانه انداخت که : ﻫﻮاي ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻪ دﻟﮕﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫از اﻳﻦ زﻣﺎﻧﻪ دﻟﻢ ﺳـﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫ﻋـﻘـﺎب ﺗـﻴـﺰ ﭘـﺮ دﺷـﺘـﻬﺎي اﺳـﺘﻐﻨﺎ ‫اﺳـﻴـﺮ ﭘـﻨﺠﻪي ﺗﻘﺪﻳﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫ﺻـﺪاي زﻣـﺰﻣـﻪي ﻋﺎﺷـﻘﺎن آزادي ‫ﻓﻐﺎن و ﻧﺎﻟﻪي ﺷﺒﮕﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫ﻧـﮕـﺎهِ ﻣـﺮدم ﺑـﻴـﮕﺎﻧـﻪ در دل ﻏـﺮﺑـﺖ ‫ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺧﺴﺘﻪي ﻣﻦ ﺗﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫ﻣﺒﺮ ز ﻣﻮي ﺳﭙﻴﺪم ﮔﻤﺎن ﺑﻪ ﻋﻤﺮ دراز ‫ﺟﻮان ز ﺣﺎدﺛﻪاي ﭘـﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫ﺑﮕﻮ اﮔﺮ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﻤﻲرﺳﺪ ﻓﺮﻳﺎد ‫ﻛﻼم ﺣﻖ دمِ ﺷﻤﺸـﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫ﺑـﮕـﻴـﺮ دﺳـﺖ ﻣﺮا آﺷـﻨﺎي درد ﺑـﮕﻴﺮ ‫ﻣﮕﻮ ﭼﻨﻴﻦ و ﭼﻨﺎن، دﻳﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫ﺑﻪ ﺳﻮي ﺧﻮﻳﺶ ﻣﺮا ﻣﻴﻜِﺸﺪ ﭼﻪ ﺧﻮن و ﭼﻪ ﺧﺎك ‫ﻣـﺤـﺒـﺖ اﺳـﺖ ﻛـﻪ زﻧـﺠـﻴـﺮ ﻣـﻲﺷـﻮد ﮔـﺎﻫـﻲ ‫ﻣﺒﺮ ز ﻣﻮي ﺳﭙﻴﺪم ﮔﻤﺎن ﺑﻪ ﻋﻤﺮ دراز ‫ﺟﻮان ز ﺣﺎدﺛﻪاي ﭘـﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫ﺑﮕﻮ اﮔﺮ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﻤﻲرﺳﺪ ﻓﺮﻳﺎد ‫ﻛﻼم ﺣﻖ دمِ ﺷﻤﺸـﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫ﻫﻮاي ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻪ دﻟﮕﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫از اﻳﻦ زﻣﺎﻧﻪ دﻟﻢ ﺳﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد ﮔﺎﻫﻲ ‫ﺑﻪ ﺳﻮي ﺧﻮﻳﺶ ﻣﺮا ﻣﻴﻜِﺸﺪ ﭼﻪ ﺧﻮن و ﭼﻪ ﺧﺎك ‫ﻣـﺤـﺒـﺖ اﺳـﺖ ﻛـﻪ زﻧـﺠـﻴـﺮ ﻣـﻲﺷـﻮد ﮔـﺎﻫـﻲ