خواب های تکراری...

خیلی وقت بود که تغییری نکرده بود...خوابمو میگم...همون شکلی.هرروز تکرار میشد...تا امروز...

امروز که حوصله م سرجاش نبود و همش خواب و بیدار بودم...

صدای اذان مغرب پیچیده بود تو خوابم...مثل همیشه تو صحن انقلاب...ولی اینبار یهو دستمو ول کردم و دوییدم...چادرسفیدگلدارمو باد بلند میکرد...دوییدم و جلوی در حرم...روبروی ضریح افتادم زمین...رو زانوهام...سرمو که آوردم بالا...دیدم یه بچه ی کوچولو واستاده جلوم...سرش مو نداشت...انگار که مریض باشه...نمیدونستم پسره یا دختر...سرشو بوسیدم...دوباره که نگاش کردم...دیدم یه روسریه خوشگل گل گلی روسرشه...چشماش می خندید...

چشمامو باز کردم...

این خواب منو تا کجا میخواد ببره...نمی دونم...

96/05/29

منافلاحتی

/ 0 نظر / 59 بازدید